نوشته های یک کاپشـــن بنفشــــه
دانه انار،خامه،خیمه،موچول،منگنه،ماست خانم و…. —— نامهای عجیب پسران ایرانی درثبت احوال! باقالی،به به،راکت،سیبیل،کلاغ،کهیر،نمک،موش کور و…. خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار» خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی» خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور» فروردین : یا روز میمیرید یا شب. اردیبهشت : نه تنها قادر به پرداخت اجاره خانه خود نمی شوید بلکه از صاحبخانه خود پول دستی هم می گیرید. خرداد : کارت تلفن تقلبی نصیبتان میشود. تیر : به دلیل سوراخ بودن جیبتان ۲۴۰ تومان از دست میدهید. مرداد : دچار یک خود درگیری عجیب می شوید. شهریور : کلید های خانه را گم می کنید. مهر : به یک مسافرت خارجی می روید البته در خواب. آبان : چک هایتان برگشت می خورد البته در بیداری. آذر : لامپ تصویر تلویزیونتان می سوزد. دی : در حالی که سوار اتوبوس هستید یکی از هم کلاسیهای خود را سوار بر ماکسیما می بینید. بهمن : همه دنیا روز تولدت را فراموش می کنند. اسفند : خودکارتان به پیراهنتان جوهر پس می دهد تا بیش تر از همیشه تابلو شوید برای آمرزش روحش دعا کنین.... این دختر کوچولو که تنها شش ماه دارد به راحتی صحبت میکند، هنگام گرسنگی از مادرش تقاضای شیر کرده و حتی میتواند آهنگ بنوازد و او نابغه است. ایزابلا اونیشیک، نوزاد انگلیسی تباری است که از بدو تولد با نوزادان دیگر تفاوت داشت. مادر او میگوید: ایزابلا وقتی به دنیا آمد با نوزادان دیگر در بیمارستان فرق داشت و نگاهش عاقلانه و معنا دار بود، به همین نسبت وقتی چند روز از تولدش گذشت با صدایی نامفهوم اما معنا دار میگفت «ما» و در واقع به من و همسرم میفهماند که شیر میخواهد، و الان که او شش ماهه است با صدایی رسا میگوید: مادر، من شیر میخواهم. وقتی اولین بار سخنی از او شنیدیم باورمان نمیشد که دختر ۳ ماهه ما بتواند به این شیوایی سخن بگوید اما الان که سه ماه از آن زمان گذشته، میتواند خوذش به دستشویی برود، به آسانی راه رفته و از همه عجیبتر اینکه آهنگ مورد علاقه من که موتسارت آن را نواخته، به راحتی با پیانو بنوازد. پدرش که ۴۵ سال سن دارد میگوید: من همیشه در رویاهایم دخترم را جزو نوابغ به حساب میآوردم اما باورم نمیشد که روزی این روبا به واقعیت بپیوندد. من و همسرم در زمان بارداری وی، هیچ اقدام خاصی نکردیم تا در اثر آن فرزندمان با هوش شود، تنها تغذیه سالم در آن دوران به همسرم کمک میکرد. اما نکته جالب این است که او در طی دوران بارداریاش گاهی نیز به آهنگهای گوش میکرد و آن آهنگی را که از همه بیشتر دوست داشت، الان دخترم برایش مینوازد!! روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند. مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند: که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفرازطرف استاد برگزار بشه، آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند استاد عنوان می کنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول می کنند. امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود: ۱ ) نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره ۲ ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره الف) لاستیک سمت راست جلو مادران چشمو چراغ خانه اند اینم واسه تلافی اون پستم منبع:یه دوست فهمیده جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت. مردم فنلاند اخيرا شاهد یکی از بهیادماندنیترین صحنههای زندگی خود بودند. طلوع آفتاب در برابر ابرهای زمستانی افق شرقی و بازی نور با بلورهای یخ، 13 اثر اپتیکی متفاوت را در اطراف خورشید پدید آورد. مادر قدیم گویند مرا چو زاد مادر مادر امروزی گویند مرا چو زاد مادر
برخی از این نامها:
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن»
مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا.
![]()
![]()
وایــــــــــــــــــــــ.........اردکم مـــــــــــــــــــرد![]()
![]()
![]()
خیـــــــــــــــــــــلی دلم براش تنگ شده نمی دونید چه حالی دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ب) لاستیک سمت چپ جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چپ عقب
گاه شمعندو گهی پروانه اند
گاه میسوزند و هستی می دهند
گاه چون پیمانه مستی می دهند
نیست زیر گنبد نیلوفری
مهربالاتر ز مهر مادری
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: "مامان بزرگ جانی بهم
گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: "اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست.
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی
رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت،
تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و
همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما
بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به
شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش
میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
بیماری و قد خمیدن آموخت
| Design By : Night Melody |

















